سلام. فكر ميكنم خيلي وقته شعري ننوشتم.پس لذت ببريد از اين شعر زيبا
از علي آموز اخلاص عمل شير حق را دان منزه از دغل
در غزا بر پهلواني دست يافت زود شمشيري برآورد و شتافت
او خدو انداخت بر روي علي افتخار هر نبيّ و هر وليّ
در زمان انداخت شمشير آن علي كرد او اندر غزايش كاهلي
گشت حيران آن مبارز زين عمل وز نمودن عفو و رحم بي محل
گفت بر من تيغ تيز افراشتي از چه افكندي مرا بگذاشتي؟
گفت: من تيغ از پي حق ميزنم بنده ي حقّم نه مامور تنم
شير حقّم نيستم شير هوا فعل من بر دين من باشد گوا يا علي بن ابيطالب
در ضمن دوستان عزيز شب جمعه است . يادمون نره براي ظهور امام زمانمون دعا كنيم.
اللهم عجل لوليك الفرج
اي چلچراغ ايمان، اي جلوه گاه قرآن![]()
حيف از تو گر برد نام، هر كس وضو ندارد![]()
راه وصال بستي، با ديگران نشستي![]()
رو كن به هر كه خواهي، گل پشت و رو ندارد![]()
شاگرد بي بضاعت راوي: مادر شهيد بابايي
من تعداد هفت فرزند دارم و عباس در ميان فرزندانم برترين انها بود. او خيلي مهربان و كم توقع بود. با توجه به اينكه رسم بود تا هر سال شب عيد براي بچه ها لباس نو تهيه شود، اما عباس هرگز تن به اين كار نمي داد. او مي گفت: اول براي همه برادرها و خواهرانم لباس بخريد و چنانچه مبلغي باقي ماند براي من هم چيزي بخريد. به همين خاطر هميشه هنگام خريد اولويت را به خواهران و برادرانش مي داد. او هر وقت مي ديد ما مي خواهيم براي او لباس نو تهيه كنيم، مي گفت: همين لباسي كه به تن دارم بسيار خوب است. و وفتي لباس هايش چرك مي شد، بي انكه كسي بداند، خودش مي شست و به تن مي كرد. عباس هيچ گاه كفش مناسبي نمي پوشيد و بيشتر وقتها پوتين به پا مي كرد. عقيده داشت كه پوتين محكم است و ديرتر از كفشهاي ديگر پاره مي شود و ان قدر ان را مي پوشيد تا كف نما مي شد. به خاطر مي اورم روزي نام او را در ليست دانش اموزان بي بضاعت نوشته بودند. دايي عباس، كه ناظم همان مدرسه بود، از اين مسئله خيلي ناراحت شد و به منزل ما امد. از ما خواست تا به ظاهر و لباس عباس بيشتر رسيدگي كنيم تا ابروي خانواده حفظ شود.من از سخنان برادرم متاثر شدم. كمد لباس هاي عباس را به او نشان دادم و گفتم: نگاه كن. ببين ما برايش همه چيز خريده ايم، اما خودش از انها استفاده نمي كند.وقتي هم از او مي پرسم گه چرا لباس نو نمي پوشي؟ مي گويد: در مدرسه شاگرداني هستند كه وضع مالي خوبي ندارند. من نمي خواهم با پوشيدن اين لباس ها به انان فخر فروشي كنم. ![]()
![]()
![]()
اگه ميخواين بيشتر با اين شهيد اشنا بشيد مي تونيد در سه پست قبل نگاهي كوتاه به زندگي شهيد بابايي رو بخونيد.
قورباغه را بخور كتاب جالبي است نوشته برايان تريسي كه در ان راهكارهايي براي غلبه بر امروز و فردا كردن و انجام دادن كار بيشتر در زمان كمتر امده است. اين كتاب رو هنوز كامل نخوندم. اما در اوايل كتاب به جمله خيلي زيبايي برخوردم كه اين بود:
يكي از بدترين استفاده هاي از زمان انجام دادن به طرز عالي كاري است كه اصلا نيازي به انجام دادن ان نيست.
اگه يه كم فكر كنيم مي بينيم چقدر از كارهاي روزمره ما همينطوريه و چقدر وقتمونو تلف مي كنيم.
ميگن وقت طلاست اما ايا اين درسته؟ نه. طلا رو ميتوني بدست بياري اما وقت از دست رفته رو كه نميتوني. موافقيد يا نه؟
به هر حال كتاب جالبيه. بخونيدش ضرر نمي كنيد. موفق باشيد.![]()
از اوليكه اين وبلاگ رو ساختم مي خواستم از اين شهيد بنويسم كه نشده تا الآن.
كتاب پرواز تا بي نهايت حكايت هايي كوتاه از رادمردي بزرگ به نام شهيد عباس بابايي است.اين حكايت ها به سه قسمت تقسيم شده:كودكي تا انقلاب، انقلاب تا رشادت و رشادت تا شهادت.راوي هر كدام از داستان ها افراد مختلفي هستند. ( خانواده و دوستان). كتاب شامل 270 صفحه است و در پايان وصيت نامه و عكس هايي از شهيد به چشم مي خورد.خدا رحمتش كند.
در پست قبلي ميتونيد بيشتر با اين شهيد اشنا بشيد.
در امتحانات رفوزه مي شوي راوي: مرحوم حاج اسماعيل بابايي
بعد از ظهر يكي از روزهاي پاييزي، كه تازه چند ماهي از شروع اولين سال تحصيلي ابتدايي عباس مي گذشت، او را به محل كارم در بهداري شهرستان قزوين برده بودم. در اتاق كارم به عباس گفتم: پسرم پشت اين ميز بنشين و مشق هايت را بنويس. سپس جهت تحويل دارو به انبار رفتم و پس از دريافت و بسته بندي، انها را براي جدا كردن و نوشتن شماره به اتاق كارم اوردم. روي ميز به دنبال مداد مي گشتم. ديدم عباس با مداد من مشغول نوشتن مشق است. پرسيدم: عباس! مداد خودت كجاست؟ گفت: در خانه جا گذاشتم. به او گفتم: پسرم! اين مداد از اموال اداري است و با ان بايد فقط كارهاي مربوط به اداره را انجام داد. اگر مشق هايت را با ان بنويسي، ممكن است در اخر سال رفوزه شوي. او چيزي نگفت. چند دقيقه بعد ديدم بي درنگ مشق خود را خط زد و مداد را به من برگرداند.
در سال 1329 در شهرستان قزوين ديده به جهان گشود. دوره ابتدايي را در دبستان دهخدا و دوره متوسطه را در دبيرستان نظام وفاي قزوين گذراند. در سال 1348، در حاليكه در رشته پزشكي پذيرفته شده بود، داوطلب تحصيل در دانشكده خلباني نيروي هوايي شد. پس از گذراندن دوره اموزشي مقدماتي خلباني، جهت تكميل دوره، به كشور امريكا اعزام گرديد. در اين مدت، دوره اموزشي خلباني هواپيماي شكاري را با موفقيت به پايان رساند و پس از بازگشت به ايران، در سال 1351، با درجه ستوان دومي در پايگاه هوايي دزفول مشغول به خدمت شد. همزمان با ورود هواپيماهاي پيشرفته اف- 14 به نيروي هوايي، شهيد باباي در دهم ابان ماه 1355، براي پرواز با اين هواپيما انتخاب شد و به پايگاه هوايي اصفهان انتقال يافت. پس از پيروزي شكوهمند انقلاب اسلامي، وي گذشته از انجام وظايف روزانه، به عنوان سرپرست انجمن اسلامي پايگاه هوايي اصفهان به پاسداري از دستاوردهاي انقلاب پرداخت. شهيد بابايي در هفتم مرداد ماه 1360 از درجه سرواني به سرهنگ دومي ارتقا شيدا كرد و به فرماندهي پايگاه هشتم اصفهان برگزيده شد. وي در نهم اذرماه 1362، ضمن ترفيع به درجه سرهنگ تمامي، به سمت معاونت عمليات فرماندهي نيروي هوايي منصوب گرديد و به ستاد فرماندهي در تهران عزيمت كرد. سرانجام در تاريخ هشتم ارديبهشت ماه 1366 به درجه سرتيپي مفتخر شد و در پانزدهم مرداد ماه همان سال، در حاليكه به درخواستها و خواهشهاي پي در پي دوستان و نزديكانش مبني بر شركت در مراسم حجّ ان سال پاسخ رد داده بود، برابر با روز عيد قربان در حين عمليات برون مرزي به شهادت رسيد.*
شهيد سرلشگر خلبان، عباس بابايي در هنگام شهادت 37 سال داشت. از او يك فرزند دختر به نام سَلمي و دو فرزند پسر به نامهاي حسين و محمد به يادگار مانده است.
* شايان ذكر است كه شهيد بابايي، علي رغم درخواستها و دعوتهاي هر ساله اطرافيان، در هيچ سالي به حج نرفت. از نزديكان او نقل است كه وي چند روز قبل از شهادت، در پاسخ به پافشاريهاي بيش از حد دوستانش گفته بود: تا عيد قربان خودم را به شما ميرسانم. و شگفت اينكه شهادت او برابر با روز عيد قربان بود. ![]()
برگرفته از كتاب پرواز تا بينهايت
21 فروردين سالروز شهادت سپهبد علي صياد شيرازي رو به همه دوستداران اين شهيد و خانواده محترم ايشان تسليت عرض ميكنم. روحش شاد.
به مناسبت شهادت اين بزرگوار كتاب در كمين گل سرخ نوشته محسن مؤمني رو به علاقه مندان معرفي ميكنم(شامل 370 صفحه). البته خودم اين كتابو نصفه خوندم و در حال خوندن هستم. اين كتاب زندگي نامه داستاني شهيد هست كه شامل بخش هاي زير است:
بخش اول: از كودكي تا پيروزي انقلاب اسلامي
بخش دوم: از پيروزي انقلاب اسلامي تا انتصاب به فرماندهي نيروي زميني ارتش جمهوري اسلامي ايران در 9 مهر 1360
بخش سوم: دوران فرماندهي نيروي زميني تا عمليات مرصاد و پايان جنگ
بخش چهارم: دو سال پاياني جنگ
بخش پنجم: سرانجام
وقتي اين كتابا رو ميخونيم تازه مي فهميم اينا چقدر زحمت كشيدن و ما چقدر مديونشون هستيم.اميدوارم كه بتونيد اين كتاب رو تهيه كنيد.
خواهي اگر كه از ما حرمت نگاه دارند بايد كه از شهيدان حرمت نگاه داريم ![]()
يكي از علماي بزرگ نجف ميگه شبي در عالم رويا ديدم وارد حرم مطهر اقا امام حسين(ع) شدم. جواني مقابل ضريح مطهر نشسته بود. سخن مي گفت گاهي هم گوش ميكرد. از خواب بيدار شدم مشرف شدم به حرم. در عالم بيداري هم همان جوان رو ديدم نشسته سخن ميگه گاهي هم به دقت گوش ميكنه. گويي كسي با او حرف ميزنه. رفتم بهش گفتم جوان تو با كي سخن ميگي؟ گفت با اقا امام حسين.گفتم موقعي كه سكوت ميكني كي با تو حرف ميزنه؟گفت اقا امام حسين.گفتم چه كردي كه امام با تو سخن ميگه؟ گفت: كاري نكردم. من هر شب جمعه ميام حرم. يه شب جمعه مادرم رو ميارم و يه شب جمعه پدرم رو. من خودم پياده اين راه رو طي ميكنم.يه مركب ناتواني داريم يه هفته پدرمو با اون ميارم يه هفته مادرم رو.يه شب جمعه اي كه نوبت پدرم بود مادرم گفت:پسرم امشب منو ميبري كربلا؟ گفتم:مادرجون اين هفته نوبت پدره.گفت: ميدونم ولي من دلم تنگ شده طاقت ندارم تا شب جمعه ديگه صبر كنم منو ببر. گفتم مادرجون شما كه مي بيني من پياده ميرم. مركبمون هم كه توان حمل دو نفر رو نداره.مادرم گفت: حالا يه كاريش بكن.ميگه تا مادرم گفت حالا يه كاريش بكن، با خودم گفتم: جوون مادرت بهت ميگه منو ببر تو ميگي من پياده ميام و ... . به مادرم گفتم باشه اماده شو بريم خودم ميشم مركبت. مادرمو رو مركب نشوندم و پدرم رو به دوش گرفتم و تا كربلا اين راه رو پياده طي كردم. خسته شده بودم و خيس عرق زير سنگيني وجود پدرم. همچنان كه چشمم از دور به گنبد نوراني اقا افتاد عرض كردم: السلام عليك يا ابا عبدالله. ميگه: اقا شما نميدونين چي شد.گويي تمام عالم صدا شد و يه اقاي مهربوني جوابمو دادن.مرتب ميگفت: و عليك السلام و رحمة الله. و عليك السلام و رحمة الله و بركاته. ميگه اين صدا همچنان بود تا اومدم تو حرم. از اون شب جمعه هر وقت كه ميام خدمت اقا مي نشينم. اون با من سخن ميگه من سخن ميگم و مشرف به محضر مقدس و نوراني ايشون ميشم.
نتيجه:
رضامندي ربّ عالمينت شود حاصل به مهر والدينت
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
كَشَفَ الدّجي بِجَماله![]()
حَسُنَتْ جَميعُ خِصاله![]()
صَلْوا عَلَيْه وَ آلِه![]()
اَللّهُمّ صَلّ علي محمد و ال محمد و عجّل فرجهم![]()
فرا رسيدن ميلاد پيامبر اعظم(ص) و جعفر بن محمد(ع) را به تمامي مسلمانان به خصوص شيعيان تبريك عرض ميكنم.
پس از مرگ جنيد يكي او را به خواب ديد و گفت: جواب نكير و منكر چگونه دادي؟ گفت:چون ان دو مقرب از درگاه عزت با ان هيبت بيامدند و گفتند: پروردگارت كيست؟ من در ايشان نگريستم و بخنديدم و گفتم: ان روز كه پرسنده او بود از من كه ( اَلَسْتُ بِرَبّكُمْ؟):ايا پروردگار شما نيستم؟( اعراف/172) من جواب دادم كه بلي. اكنون شما امديد كه خداي تو كيست؟ كسي كه جواب سلطان داده باشد، از غلام كي انديشد؟ هم امروز به زبان او مي گويم:( اَلّذي خَلَقَني فَهُوَ يَهْدينِ):همان كسي كه مرا افريده است و همو كه هدايتم مي كند.(شعراء/78)
برگرفته از كتاب ترنم وحي نوشته ي زهرا حسيني
يكي از علماي اصفهاني مي گفت: با عده اي براي حج به مكه مشرف شديم. در مدينه يك نفر از دوستان همراه ما در گذشت. پس از دفن، مجلس ترحيمي تشكيل داديم،و يكي از قاريان را براي تلاوت قرآن به مجلس دعوت كرديم. قاري امد و نشست اما قرآن نمي خواند. به او گفتيم بخوان. ايشان گفتند: شما مشغول حرف زدن هستيد و تا ساكت نشويد قرآن نمي خوانم! همه ساكت شديم ولي ديديم باز نمي خواند. گفت: طرز نشستن شما مناسب با مچلس قرآن نيست، لذا همه دو زانو نشستيم، ديديم باز قرآن را شروع نمي كند. گفتيم بخوان. او گفت: هنوز مجلس براي قرائت قرآن مهيا نشده است، زيرا در دست بعضي چاي و سيگار مشاهده مي شود. چاي و سيگار را به كنار گذاشتيم، قاري ايه اي از قرآن را تلاوت كرد و مجلس را ترك گفت.ايه اي را كه تلاوت كرد اين بود:( وَ اِذا قُرِِيَ القُرْآنُ فَاسْتَمِعوا لَهُ وَ اَنْصِتوا لَعَلّكُمْ تُرْحَمونَ ): و چون قرآن خوانند به ان گوش بسپاريد و ( در برابر ان) خاموش باشيد، باشد كه مشمول رحمت شويد.(اعراف/204)
برگرفته از کتاب ترنم وحی نوشته زهرا حسینی
شهادت امام حسن عسگری (ع) رو به اقا امام زمان (عج) و تمامی شیعیان تسلیت عرض میکنم.![]()
سلام دوستان. داستاني رو كه ميخوام براتون بنويسم از نوار وصال يار از استاد نيكنام هست. اين نوار شامل مجموعه داستانهايي از تشرف يافتگان به حضور مبارك امام زمان(عج) هست.داستانها از زبان استاد نيكنام هست.حوصله كنيد داستان رو بخونيد واقعاً تكان دهنده است.
بسم الله الرحمن الرحيم و به نستعين
كتاب كيمياي محبت در احوالات عارف بزرگ اقا شيخ رجبعلي خياطه. نقل شده كه كسي امد خدمت ايشان و گفت خيلي دوست دارم امام زمان (عج) رو ببينم. ميشه يه ذكري، وردي، ايه اي به من ياد بديد تا با خوندن اون امام زمان رو ببينم؟ رجبعلي خياط به او گفتند: بله من يه ايه به تو معرفي ميكنم اگه اين ايه رو چهل شب با توجه كامل بخوني ديدگانت به به جمال دل اراي ايشان روشن ميشه. اون مرد خيلي خوشحال شد و گفت ايه كجاست؟ گفت: ايه 80 سوره مباركه اسراء :وَ قُلْ رَبّ اَدْخِلْني مُدْخَل صِدْقٍ وَ اَخْرِجْني مُخْرَجَ صِدْقٍ وَاجْعَلْ لي مِنْ لَدُنْكَ سُلْطاناً نَصيراً : و ( اي رسول ما!) دائم دعا كن كه : بارالها! مرا ( هميشه به هر جا روم به مكه يا مدينه يا عالم قبر و محشر) به قدم صدق داخل و قدم صدق خارج گردان و به من از جانب خود بصيرت و حجت روشني كه دائم يار و مددكار باشد، عطا فرما.
مرد ايه را به خاطر سپرد و رفت. روز چهل و يكم برگشت گفت حاج اقا گفتي ايه رو بخون خوندم ولي نديدم.رجبعلي خياط به او گفت: چرا اگه خوندي حتما ديدي. او گفت نه اگه مي ديدم اين مژده رو با خوشحالي فرياد ميزدم. رجبعلي گفت: چرا ديدي حالا من بهت ميگم كجا ديدي. يادته تو يه مسجدي نشسته بودي يه اقاي مهربون و صميمي اومد كنارت نشست. گفت: افرين مي بينم انگشتر عقيق به دست كردي ثواب داره. ولي چرا به دست چپت كردي؟ دست چپ كراهت داره. استحباب انگشتر عقيق براي دست راسته. اونو از دست چپت در بيار و به دس راستت بكن. يادته تو به اون اقا چي گفتي؟ گفتي: اِي اقا چقدر شما سخت مي گيريد. مگه حالا چي شده اسمون به زمين اومده، زمين به اسمون رفته. خوبه خودتون ميگين دست چپ مكروهه. مگه شما نشنيدين كه ميگن: كُلُْ مَكْروهٍ جايز. هر مكروهه رو ميشخه مرتكب شد. حرام كه نيست. يادته موقعي كه اينها رو گفتي اون اقا چي گفت؟ بلند شدن و گفتن: خب من رفتم. في امان الله. مي دوني اون اقا كي بودن؟ وجود نازنين اقا امام زمان(عج). از يه جاي كوچيك شروع كردن. خواستن ببينن يه قدم حاضري دنبالشون بري. حاضري اطاعت اوامر امام زمانت رو بكني؟ انگشتر رو از دست چپ در بياري و به دست راستت بكني؟ و تو حاضر نشدي اين كارو بكني. خب تو نمي خواي در مسير امام زمانت حركت بكني. ببين اگه سخن اول اقا رو گوش ميكردي ايشون سخن دوم خودشون رو برات مي گفتن. بعد خودشونو به شما معرفي مي كردن. با اقا رفت و امد پيدا مي كردي. از اين داستان زيبا اين نتيجه رو مي گيريم كه اگه ما بخوايم يار امام زمان و ائمه معصومين(ع) باشيم بايد عملاً در راه رضايت انها كه همان رضايت خداست حركت كنيم.
گرد غم بنشسته بر ايينه ام خانه ي غم گشته گويا سينه ام
روز و شب با ديدگاني اشكبار چشم بر راه گل ادينه ام
اللهم عجل لوليك الفرج.
وَاللهُ الّذي اَرْسَلَ الرّياحَ فَتُثيرُ سَحاباً فَسُقْناهُ اِلي بَلَدٍ مَيّتٍ فَاَحْيَيْنا بِهِ الارْضَ بَعْدَ مَوْتِها كَذلِكَ النُّشورُ.
خداست انكه بادها را فرستاد تا ابري را پراكنده و دگرگون كرده سپس ان ابر را به سوي سرزمين مرده اي رانده و انگاه زمين را كه مرده بود، بوسيله ان زنده كرديم. زنده شدن در قيامت نيز چنين است.(فاطر / ۹)
ايه اي ديگر:
" زنده را از مرده و مرده را از زنده بيرون اورد و زمين را بعد از مرگ ان زنده گرداند و همين گونه شما را هم از خاك بيرون ارند.( روم/ ۱۹)
و يك حديث از پيامبر اكرم(ص):
اذا رَاَيْتُمُ الرّبيعَ فَاَكْثِروا ذِكْرَ النُّشورِ : هر وقت بهار را ديديد، بسيار از قيامت ياد كنيد.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
يا مقلب القلوب و الابصار*يا مدبر اليل و النهار* يا محول الحول و الاحوال*حول حالَنا الي احسن الحال
سال نو را به همه تبريك و تسليت ميگم. تبريك به خاطر فرصت جديدي كه خدا بهمون داد و تسليت براي اينكه يك سال ديگه رو هم از دست داديم. اميدوارم سال پربركتي داشته باشيد در كنار خانواده و در سايه توجهات امام عصر (عج) اللهم عجّل لوليك الفرج.
