سومين حكايت از شهيد عباس بابايي
به دنبال ما مي دويد و از ما پوزش مي خواست راوي: پرويز سعيدي
يك روز كه در كلاس هشتم درس مي خوانديم، هنگام عبور از محله چگيني كه از توابع شهرستان قزوين است، يكي از نوجوانان انجا بي جهت به ما ناسزا گفت و اين باعث شد تا با او گلاويز شويم. ما با عباس سه نفر بوديم و در برابرمان يك نفر. عباس پيش امد و بر خلاف انتظار ما، كه توقع داشتيم او به ياريمان بيايد، سعي كرد تا ما را از يكديگر جدا كند و به درگيري پايان دهد. وقتي تلاش خود را بي نتيجه ديد، ناگهان قيافه اي بسيار جدي گرفت و در جانبداري از طرف مقابل، با ما درگير شد. من و دوستم كه از حركت عباس به خشم امده بوديم، به درگيري خاتمه داديم و به نشانه اعتراض، از او قهر كرديم. سپس بي انكه به او اعتنا كنيم، راهمان را در پيش گرفتيم، امّا او در طول راه به دنبال ما مي دويد و فرياد ميزد: مرا ببخشيد؛ آخر شما دو نفر بوديد و اين انصاف نبود كه يك نفر را كتك بزنيد.
برگرفته از كتاب پرواز تا بي نهايت( حكايت هاي كوتاه از رادمردي بزرگ)
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
انتخاب کتاب با انتخاب دوست فرقی ندارد، همانگونه که باید برای معاشرت دوستان خوب انتخاب کرد، برای مطالعه نیز باید کتابهای خوب را برگزید. ما همانطور که مسئول کارهای خود می باشیم مسئول مطالعه خویش هستیم. باید کتابی مطالعه کنیم که فکر ما را روشن و عقل ما را قوی کند نه کتابی که وقت ما را تلف نماید. (از کتاب کشکول طبسی)