هدايت وعلم

« فـَبـَعـَثَ اللّه غـُراباً یـَبحـَثُ فـِی الارضِ لـِیـُرِیـَهُ کـَیفَ یـُواری سـَوءَةَ اَخیهِ »

( مائده – 31 )

علم ، هدایت است وهرهدایتی ازناحیه خداست ، پس تمام علوم به تعالیم الهی است .

چند آیه مرتبط :

خدای سبحان مطلق هدایت را به خودش نسبت داده وفرموده : « اَلـَّذی اَعطی کـُلَّ شـَیئٍ خـَلـَقـَهُ ثـُمَّ هـَدی » ( طه – 50 )

ونیز فرموده : « اَلـَّذی خـَلـَقَ فـَسـَوّی وَلـَّذی قـَدـَّرَ فـَهـَدی » ( اعلي – 3 )

ودرخصوص هدایت بشر که به وجهی هدایت به وسیله حس وفکر است ، فرموده : « اَمـَّن یـَهدیکـُم فی ظـُلـُماتِ البـَرِّ وَالبـَحرِ » ( نمل – 63 )

« عـَلـَّمَ الاِنسانَ مالـَم یـَعلـَم » ( علق – 5 ) وقریب به مضمون این آیه ، آیه ی زیر :

« وَاللّهُ اَخرَجـَکـُم مـِن بـُطونِ اُمـَّهاتـُکـُم لاتـَعلـَمونَ شـَیئَاً وَجـَعـَلَ لـَکـُمُ السـَّمعَ والاَبصارَ وَالاَفئِدَةَ » ( نحل – 78 )

اری دقت درحالات بشر وتدبر درآیات کریمه قرآن این نتیجه را می دهد که علم نظری واکتسابی بشر یعنی علمی که به اشیا وخواص اشیا دارد وبه دنبال آن علم ، علمی که به معارف عقلی پیدا کرده است ، تمامی آنها ازحواس پنجگانه سرچشمه می گیرند . درنتیجه ازآنجایی که این حواس عطایای الهی است پس تمامی وتک تک علومی که بشر دارد ، خدای تعالی ازطریق حس به او تعلیم داده . همچنانکه آیه مورد بحث یکی ازآن علوم را بعنواننمونه ذکر کرده ومی فرماید : « پس خدای تعالی کلاغی را مبعوث کرد تازمین را کندوکاو کند ودرنتیجه به قاتل نشان دهدکه چگونه جسد برادرش را دفن کند » تاآخرآیه .

پس اینکه می بینیم خدای تعالی درنقل این گوشه ازداستان پسران آدم نفرمود : « کلاغی تصادفا آمد وزمین را کندوکاو کرد وقاتل ازکار او چاره کار خودرا جست » بلکه فرمود : « خدای تعالی کلاغی را فرستاد تانشان دهد که چگونه می توان چیزی را درزمین پنهان کرد » برای این بوده که بفهماند درحقیقت کیفیت پنهان کردن جسد برادر درزمین را خدای تعالی به قاتل یادداد وتعلیم کرد . پس کلاغ گواینکه خودش متوجه نبوده که مامور خدای سبحان است وهمچنین پسر آدم متوجه نبود که خدای مدبر دارد امر اورا تدبیر می کند وفکر اورا هدایت می نماید وبرحسب نظر ظاهری آمدن کلاغ تصادفی وسبب شدن عمل آن حیوان برای راهیابی پسر آدم اتفاقی بوده مثل سایر راهیابی هایی که انسانها درامر معاش خود دارند .

ولیکن سرنخ درهمه اینها به دست خدای سبحان است .

تفسيرالميزان

هدايت و خوشنودي خدا

« يـَهدي بـِهِ اللّهُ مـَنِ اتـَّبـَعَ رِضوانـَهُ سـُبـُلَ السـَّلام »

( مائده – 16 )

هادي حقيقي خداي سبحان است ورسول وکتاب ، آلت ووسيله ظاهري هدايت هستند :

جمله « يـَهدي بـِهِ الّله » رامقيد کرده به جمله « مـَنِ اتـَّبـَعَ رِضوانـَهُ » وخلاصه شرط کرده که تنها کساني را هدايت مي کند که خشنودي خدارا دنبال مي کنند . معلوم مي شود خداي هادي که هدايت گر اوست ، وقتي هدايت بالقوه اش فعليت پيدا مي کند که مکلف پيرو رضوان و خشنودي او باشد . پس مراد از هدايت دراينجا ، هدايت به معناي رساندن به مقصد است نه هدايت به معناي نشان دادن راه . وآن اينست که پيرو رضوان خود را وارد درراهي ازراههاي سلام خود ويا درهمه راههاي سلام خود کند ويا وارد دربيشتر آن راهها يکي پس از ديگري بسازد .

راههاي خدايي بسيارند ولي برخلاف راههاي غيرخدايي ، همه آن راهها به يک راه ( صراط مستقيم ) منتهي مي شوند :

نکته ديگري که دراين آيه وجود دارد اين است که صفت سلام را که براي راههاي خود آورده ، بدون اطلاق وبدون قيد آورده است تا بفهماند سبيل او سالم از انحاي شقاوتها ومحروميتهايي است که امر سعادت زندگي دنيايي و آخرتي بشر را مختل مي سازد وراههاي سلام او آغشته با هيچ نوع شقاوتي نيست . قهراً اين آيه شريفه موافق مي شود با اوصافي که قرآن کريم براي اسلام ويا به عبارتي تسليم خدا شدن ونيز براي ايمان وتقوا آورده ازقبيل فلاح ، فوز ، ءامن وامثال آن .

پس معناي آيه مورد بحث وخدا داناتر است ، اين است که خداي سبحان بوسيله کتابش ويا بوسيله پيغمبرش هرکس را که پيرو خشنودي او باشد، به راههايي هدايت نموده ودرآن راهها مي افکند که شان آن راهها اين است که هرکس را که درآنها قدم بردارد ازبدبختي درزندگي دنيا وآخرت حفظ نموده ونمي گذارد زندگي سعيده او مکدر گردد .

آيــه هــــاي مرتـبط :

« اَلـَّذينَ جاهـَدوا فينا لـَنـَهديـَنـَّهـُم سـُبـُلـَنا وَاِنَّ اللّهَ لـَمـَعَ المـُحسـِنين » ( عنکبوت – 69 )

« وَاَنَّ هذا صـِراطي مـُستـَقيماً فـَاتـَّبـِعوهُ وَلاتـَتـَّبـِعوا السـُّبـُلَ فــَتـَفـَرَّقَ بـِکـُم عـَن سـَبيلـِهِ » ( انعام – 153 )

« الـَّذينَ آمـَنوا وَلـَم يـَلبـِسوا ايمانـَهُم بـِظـُلمٍ اولئـِکَ لـَهـُم الاَمنُ وَهـُم مـُهتـَدون » ( انعام – 82 )

تفسيرالميزان

شستن دستها دروضو

شستن دستها دروضو  

« یـآاَیـُّهـَاالـَّذینَ آمـَنوا اِذا قـُمتـُم اِلـَی الصـَّلوةِ فـَاغسـِلـُوا وُجوهـَکـُم وَ اَیدیکـُم اِلـَی المـَرافـِق ... »

( مائده – 6 )

کلمه ی « اَیدی » جمع کلمه ی « یَد » است که نام عضوخاصی ازبدن انسان است که با آن می گیرد ومی دهد ومی زند وکارهایی دیگر می کند وآن عضو که نامش به فارسی دست است ، سه معنا دارد : 1_ ازنوک انگشتان تا مچ 2_ ازنوک انگشتان تا مرفق 3_ ازنوک انگشتان تا شانه .

واین اشتراک معنا باعث شده که خدای تعالی درکلام خود قرینه هایی بیاورد تایکی ازاین سه معنا را دربین معانی مشخص کند وآن قرینه کلمه « اِلَی المَرافِق » است تا بفهماند منظورازشستن دست ها درهنگام وضو ، شستن ازنوک انگشتان تامرفق است نه تامچ ونه تاشانه . چیزی که هست ازآنجا که ممکن بوده کسی ازعبارت « دستها را بشویید تامرفق » خیال کند که منظور ، ازشانه تامرفق است ، سنت این جمله راتفسیر کرد به اینکه منظور ازآن قسمتی ازدست هست که کف درآن قراردارد .

توضیحی درموردقید « اِلَی المـَرافـِق » وشستن دستها ازبالا به پایین :

واما کلمه « اِلـَی » : این کلمه بطوریکه استعمال آن به ما می فهماند ، وقتی درمورد فعلی که عبارت باشداز امتداد حرکت استعمال شود ، حدنهایی آن حرکت را معین می کند . ( وقتی می گوییم من تا فلان جا رفتم ، معنایش این است که نقطه نهایی عمل من که همان رفتن باشد، فلان جا است واما اینکه خود آن نقطه هم حکم ماقبل ازکلمه « اِلی : تا » را داشته باشد ویا حکم آن رانداشته باشد، مطلبی است که ازمعنای این کلمه خارج است . مثلا وقتی گفته می شود من ماهی را تاسرش خوردم ، کلمه تا دلالت نمی کندبراینکه سران را هم خورده ام ویا نخورده ام ) . بنابراین حکم شستن خود مرفق ازکلمه الی استفاده نمی شود . آنرا باید سنت بیان کند .

عبارت « اِلـَی المـَرافـِق » قیداست برای کلمه « اَیدیکـُم » ، درنتیجه حکم وجوب شستن به اطلاق خود باقی است ومقید به آن غایت نیست . ( واضح تر بگویم یک مرتبه موضوع حکم را عبارت می دانیم از دست به تنهایی ومی گوییم آنرا تامرفق بشوی که دراینجا حکم شستن مقید به قید تامرفق است . وباردیگر موضوع حکم را عبارت می دانیم از دست تا مرفق وسپس می گوییم این را بشوی که دراین صورت حکم مطلق است ، موضوع حکم مقید است . اگرتعبیر اول را بیاوریم ، معنایش این می شود که شستن دست را ازسر انگشتان شروع کن تا برسی به مرفق واگرتعبیر دوم را بیاوریم معنایش این است که این عضو محدود ومعین شده را بشوی حال چه اینکه ازبالا به پایین بشویی یا ازپایین به بالا . مولف فرموده : جمله « اِلـَی المـَرافـِق » قید موضوع است نه قید حکم . )

علاوه براینکه هرانسانی که بخواهد دست خود را بشوید چه درحال وضو وچه درحال غیر وضو ، به طور طبیعی می شوید وشستن طبیعی همین است که ازبالا به پایین بشوید وازپایین به بالا هرچند ممکن است ، لیکن طبیعی ومعمول نیست وروایات وارده ازاائمه اهل بیت ( علیهم السلام ) هم به همان طریقه طبیعی فتوا می دهد نه به طریقه دوم .

بااین بیان پاسخ ازسخنی که ممکن است گفته شود داده شده وآن این است که کسی بگوید : مقید شدن جمله « دستها را بشویید » به جمله « تامرفق » دلالت دارد براینکه واجب است شستن ازناحیه انگشتان شروع شده ودرناحیه مرفق تمام شود . وان پاسخ این است که همه حرفها دراین بود که آیا قید « اِلـَی المـَرافـِق » قید جمله « فـَاغسـِلوا » است ویا قید موضوع حکم یعنی کلمه « اَیدی » ؟ وما گفتیم که قید کلمه « اَیدی » است ودراین صورت دستها باید تامرفق شسته شود نه اینکه شستن تا مرفق باشد . ودستها را تا مرفق دوجور می توان شست یکی ازمرفق به پایین ودیگری ازانگشتان به بالا . پس باید بگوییم لفظ « اِلـَی المـَرافـِق » لفظ مشترکی است که باید قرینه ای ازخارج یکی از دوقسم شستن را معین کند ومعنا ندارد بگوییم قید « اِلـَی المـَرافـِق » قید هردو قسم است .

تفسیرالمیزان