حکایتی دیگر از شهید عباس بابایی(حكايت پنجم)
دیدم تا امتحانات تموم بشه خیلی کار داره ، طاقت نیاوردم اومدم
پوتينهاي واكس نزده راوي:استوار علي محمد اميري
ساعت دو نيمه شب بود كه به منظور بازديد از وضعيت انضباطي سربازان به يكي از آسايشگاهها رفتم.يك جفت پوتين واكس نزده و خاكي در جلو تختي قرار داشت. جلو رفتم و در حاليكه پتو را محكم از روي سربازي كه بر تخت خوابيده بود كنار ميزدم، با صداي بلند و خيلي محكم گفتم:
- چرا پوتين هايت را واكس نزده اي؟
با شدّت صداي من سرباز از خواب پريد و روي تخت نشست. در حاليكه سرش را پايين انداخته بود گفت:
- برادر ببخشيد. دير وقت بود كه از منطقه جنوب به پايگاه رسيدم. چون خانواده ام به شهرستان رفته اند نخواستم مزاحم كسي شوم. وقتي هم كه به آسايشگاه آمدم همه خوابيده بودند و نتوانستم واكس پيدا كنم.
صدا خيلي آشنا بود. وقتي سرش را بلند كرد، دريافتم كه او سرهنگ بابايي فرمانده پايگاه است. من به شدت شرمنده شدم و به خاطر جسارتم از ايشان عذرخواهي كردم؛ ولي ايشان با گشاده رويي گفتند:
- برادر جان! شما به وظيفه خود عمل كرده ايد. من بيش از هر كسي خود را موظف به رعايت مقررات و امور انضباطي ميدانم.
اين داستان از بخش انقلاب تا رشادت كتاب پرواز تا بينهايت انتخاب شده.
اميدوارم بتونيد اين كتاب زيبا رو تهيه كنيد.

انتخاب کتاب با انتخاب دوست فرقی ندارد، همانگونه که باید برای معاشرت دوستان خوب انتخاب کرد، برای مطالعه نیز باید کتابهای خوب را برگزید. ما همانطور که مسئول کارهای خود می باشیم مسئول مطالعه خویش هستیم. باید کتابی مطالعه کنیم که فکر ما را روشن و عقل ما را قوی کند نه کتابی که وقت ما را تلف نماید. (از کتاب کشکول طبسی)