پایت را که از زمین بر گیری آسمان راه های بی کرانش را نشانت خواهد داد. تو را

در بر خواهد گرفت و چونان امانتی لطیف بالا خواهد برد. آن وحشت گنگ و بدوی از

ارتفاع، صفیر گلوله هایی که با خود طنین مرگ دارند، دیگر نخواهدت ترساند. در

 نگاهت آسمان و زمین به هم می پیوندند تا افق شوند ، جایی برای در آمدن و

لاجرم غروب کردن و اگر غروب اینگونه خونین نباشد، چگونه آفتاب هر صبح، طلوعی

تازه خواهد داشت؟

عباس بابایی آخرین پروازش را عید قربان انجام داد. همسرش همان وقت در مکه

منتظر آمدنش بود. فرصت کمی مانده بود و مرد که از چند شب پیش تقریبا نخوابیده

بود، کارهای زیادی داشت که باید انجام می داد.

حقیقت همسایه دیوار به دیوار مرگ بود  و مرد حقیقت را یافته بود.